نوروز امسال را نیز به سیاق هر سال، در طالقان زیبا و پاک گذراندیم. امسال سرد بود اما و این باعث شد بیشتر زمان نوروز را در منزل بگذرانیم و از تنفس هوای پاک و آزاد و از تماشای مناظر بهشت آسای آن تا حدی محروم شویم. اما من جهت گذران اوقات بهاری تدبیری اندیشیده بودم و علاوه بر مطبوعات نوروزی، سه عنوان کتاب خوب و خواندنی در رابطه با تاریخ معاصر ایران را به شکل پرینت شده همراه آورده بودم. هر سه کتاب از مجموعه تاریخ شفاهی ایران از بنیاد مطالعات ایران بودند. یکی مصاحبه با ارتشبد طوفانیان، مسئول خریدهای خارجی ارتش ایران بود. یکی مصاحبه با دکتر اکبر اعتماد، بنیانگذار و اولین رئیس سازمان انرژی اتمی ایران و دیگری مصاحبه با سه عضو پر نفوذ سازمان برنامه در دهه چهل و پنجاه، یعنی دکتر منوچهر گودرزی، دکتر خداداد فرمانفرمائیان و دکتر عبدالمجید مجیدی، در رابطه با چگونگی تاسیس و قوام گرفتن سازمان برنامه در کشور بود. کتابهای خوبی بودند و خواندنشان دریچه جدیدی را به تاریخ معاصر ایران، برایم گشود. اصولا هر کتابی به مثابه دریچه ای است به دنیای جدید و کشف ناشده. مثل کمد لباس داستان نارنیا!

نوروز امسال را نیز همچون سالهای قیل با یک سرگرمی فکری شروع کردم. jenga نام این بازی بود. بازی معروفی در سطح دنیا از شرکت برادران پارکر و هاسبورو. روی جعبه اش حک شده: Ages 6 to Adult. حداقل سن دارد اما حداکثر ندارد. ما هم به همین دلیل آنرا ابتیاع نموده و سرگرمش شدیم. اگر اسمش را نشنیده اید، حتما آنرا دیده اید. این بازی اخیرا مثل مکعب روبیک در دنیا و نیز در کشور ما رواج فراوانی یافته است! برجی مشتمل بر 54 قطعه مکعب چوبی که به شکل آجر است به صورت 90 درجه روی هم چیده شده اند. باریکنان باید یک در میان، از بین آجرها یکی را بیرون بکشند و روی برج قرار دهند. این عمل تا ریزش برج ادامه خواهد یافت. کسی که حرکت او باعث ریزش برج شود، بارنده خواهد بود! چند باری سرگرم کردیم خودمان را با این سرگری مهندسی و ... .
پ.ن.۱ نمایشگاه کتاب تهران نزدیک است و من برای حضور در این رویداد زیبا و فرهنگی، لحظه شماری می کنم. امید که بتوانم تمام کتابهای مشخص شده در برنامه ریزی چند ماهه ام را خریداری نمایم.
باز سالی دگر گذشت و بوی خوش بهار در کوچه پس کوچه های شهر، گسترده شد. سال نود هم با تمام تلخی ها و شادی هایش سپری شد و ما حیران از سرعت گذر عمر، نگاهمان را به سال جدید دوخته ایم. ما هم در این ماراتن نوروزی، آردهایمان بیختیم و الکمان را آویخته ایم! نمی دانم چرا از نوروز و عید، همین روزهای منتهی به آن را دوست دارم. درست تا لحظه تحویل سال! سال که تحویل می شود، همه آن ذوق و شوقها و قند در دل آب کردنها تمام می شود انگار. جای خود را به ثانیه شما معکوسی می دهد که روزها را تا سیزدهم نوروز می شمارد! تلخ می شود شیرینی تعطیلات به کاممان! مثل مریضی افتاده بر بستر بیماری، انتظار مرگ را می کشیم هر روز! بگذریم. سال نود اما برای من سال ادامه و تکمیل کارشناسی ارشدم بود و باز شدم دریچه های جدیدی از دنیای علم پلیمرها بر رویم. از کارهای مربوط به رشته ام، اینجا کمتر نوشته ام. شاید چون این وبلاگ را محلی می دیدم برای جور دیگر بودن. محلی برای تنوع و متفاوت بودن. درسم و کارم را راهی نبوده در این دنیای خود ساخته وبلاگی ام! اینجا را محلی می بینم برای لمس کردن آن چیزهایی که در زندگی واقعی و روزمره ام، کمتر فرصت پرداختن به آن بوده است و خواهد بود. آلبومهای موسیقی را خریدم. کتابها هم همینطور. آن بازی فکری نیز. لیوان قهوه و چای خوری ام ابتیاع شده! همه چیز مهیاست برای لم دادن بر روی نیمکت چوبی حیاط و چشم دوختن بر سربلندی کوههای طالقان و پاکی و زلالی شاهرودش. تورق مجلات نوروزی و کتابهای تدارک دیده شده همراه با نوشیدن چای و قهوه داغ در هوای سرد طالقان، روحم را تازه می کند. چه کنم دیگر؟! به قول شاعر: «با اینا زمستونو سر می کنم. با اینا خستگیمو در می کنم.» باید زمستان را سر کرد. زمستان هم روزی تمام می شود. باور کنید!
بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک،
شاخههای شسته، بارانخورده پاک،
آسمانِ آبی و ابر سپید،
برگهای سبز بید،
عطر نرگس، رقص باد،
نغمۀ شوق پرستوهای شاد
خلوتِ گرم کبوترهای مست
نرمنرمک میرسد اینک بهار
خوش بهحالِ روزگار
خوش بهحالِ چشمهها و دشتها
خوش بهحالِ دانهها و سبزهها
خوش بهحالِ غنچههای نیمهباز
خوش بهحالِ دختر میخک که میخندد به ناز
خوش بهحالِ جام لبریز از شراب
خوش بهحالِ آفتاب
ای دلِ من گرچه در این روزگار
جامۀ رنگین نمیپوشی به کام
بادۀ رنگین نمیبینی به جام
نُقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که میباید تُهیست
ای دریغ از تو اگر چون گُل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشۀ غم را به سنگ
هفترنگش میشود هفتاد رنگ
فریدون مشیری
از مجموعۀ «ابر و کوچه»
پ.ن.1 در سالی که گذشت، علاوه بر دوستان منتقد، نویسنده، روزنامه نگار و فرهیخته ای که خواننده وبلاگم بودند، چند خواننده ثابت دوست داشتنی نیز یافته ام. حضورشان را در وبلاگ کوچکم ارج می نهم و برای همه شان در سال جدید، موفقیت و پیروزی و شادی آرزو می کنم. از صمیم قلب می گویم: سال نو مبارک!
صعود امسال خیلی اتفاقی شد. روز 11 فروردین با جمعی از اقوام قرار گذاشتیم کوه نوستالژیک کودکی را در نوردیم و فتح کنیم. سالها بود کوه نرفته بودم. درس و دانشگاه مانع بود. چابکی لازم را هم نداشتم. همچنین صعود در زمین لغزنده و برف را هم که اصلا تجربه نکرده بودم. کاری که برنامه ریزی قبلی نداشته باشد، محکوم به شکست است. برنامه ریزی برای بالا بردن شانس موفقیت در کارهاست. این مطلب را همیشه با خودم تکرار می کنم. همیشه! نداشتن برنامه ریزی، یعنی فراهم نکردن ابزار کوه نوردی. کفش خوب. کوله خوب. باتوم خوب.
خلاصه 11 فروردین برنامه ریختیم و صبح یخ زده 12 فروردین در کوچه پس کوچه های میناوند به سوی هدف مرتفعمان به پیش می رفتیم. 6 نفر بودیم. مسیر گاهی خوب بود و گاهی بد. بخشهایی از مسیر که در طول روز در سایه قرار می گرفت، برفهایش در ایام نوروز ذوب نشده بود و در حرکت ما مشکل ایجاد می کرد. با نزدیک شدن به وسط روز و گرمتر شدن هوا، برفهای یخ شده نرم می شدند و چون اکثرا بواسطه وزش باد و کولاک، روی هم تلنبار شده بودند، پایمان را که رویشان می گذاشتیم، ناگهان یک متر در داخلش فرو می رفتیم. آرام آرام لباسهایمان خیس می شد و در آن سرمای استخوان سوز، آزارمان می داد. مصیبتی شده بود عبور در میان این توده های برف و یخ! جاهایی هم که رو به خورشید تابان بود و برفهایش آب شده بود، لغزنده بود و جور دیگری در صعودمان به سوی قله، اخلال و مشکل ایجاد می کرد. نهار را در دامنه خوردیم و لختی بر روی چند تخته سنگ که از میان توده برف و یخ خودنمایی می کرد، استراحت کردیم. تخته سنگها که حالا بواسطه آفتاب ظهر فروردین گرم شده بودند، در ارتفاع 2600 متری، حکم تخت پادشاهی را برای ما داشتند! گرچه نرمی تخته سنگها! از ادامه راه باز می داشت ما را، ادامه دادیم این راه بی انتها را. فکر می کنم حوالی ساعت 15 به نوک پوشیده از برف قله رسیدیم. تنها جایی از قله که می شد بر روی آن پا نهاد، برج دیده بانی نیم دایره و هلالی باقیمانده از قلعه اسماعیلیان بود. خدا پدر و مادرشان را بیامرزد و خودشان را رحمت کند! برج دیده بانی دوستان باطنی ما، قدمگاه ما شد بر ارژنگ همیشه سرفراز و آسمانی. تماسی با استفاده از موبایل با باریکان آرمیده بر کوهپایه برقرار ساختیم و حضور خود را بر روی قله اعلام کردیم و راه بازگشت در پیش گرفتیم. حوالی ساعت شش بود که با لباسهایی گلی و خیس در کوچه پس کوچه های میناوند سوار ماشینهایمان شدیم، در حالی که نگاه متعجب اهالی ده که اکثرا برای گذاراندن سیزده بدر به روستای آبا و اجدادی آمده بودند، بدرقه راهمان بود!
پ.ن.1 پس از این صعود، سه نفرمان راه را ادامه داند و در طول سال 90 دهها صعود به قلل مختلف انجام دادند.مثل صعود به قله ناز، راهپیمایی از کلاردشت به پراچان، صعود به شاه البزر. اما من و دو نفر دیگر، کفشهای کوه پیمایی مان را به دیوار آویختیم و از این ورزش مفرح خداحافظی کردیم. حالا اسمش تنبلی بود یا بهانه کار و درس، نمی دانم. اما کوه زیباست. باور کنید.
پنجشنبه گذشته را به عنوان اولین نوبت خرید اقلام فرهنگی اختصاص داده بودم. البته غیر از کتاب. که کتاب چون اهمیت و ارزشش از همه بیشتر است، طرحی جدا و روزی جداگانه طلب می کند ابتیاع و خریداری آن. باری، سوار اتوبوس شدم و با گذر از ترافیک ظهر پنجشنبه آخر سال، سر از میدان ولیعصر در آوردم. حیران و سرگردان راه سوی بازار کامپیوتر ایران در پیش گرفتم. قصدم اما سرک کشیدن به قیمتها و دیدن تازه های بازار فناوری و برنامه ریزی برای خرید معهود هفته آینده بود. بعد از خریدن سررسید برنامه ریزی سالانه ام ار نمایندگی پاپکو تقاطع طالقانی ولیعصر، راهم را سوی خیابان انقلاب و راسته کتابفروشی هایش کج کردم. مثال عاشقی که سوی عشقش روان شده. همیشه این حس را در گذر از خیابان انقلاب یا به سوی میدان انقلاب، داشته ام و خواهم داشت. عاشق کتابم و مطالعه. دلم پر می کشد برای دیدن کتاب و برای بوئیدن بوی کاغذ. این بوی کاغذ خیلی مهم است! هر قدر هم که به همت مدیران لایق و کاربلدی که داریم، قیمت کتاب سر به فلک بساید، عشق ما بر جای خود پا بر جاست. عشقی که راحت از دل بیرون رود، عشق نیست. به قول شاعر:
در عاشقی گریز نباشد ز سوز و ساز
استاده ام چو شمع ، مترسان ز آتشم
عشق در دانه است و من غواص و دریا میکده
سر فرو بردم در آنجا تا کجا سر برکشم
گرچه این بار هدفم خرید کتاب نبود. اما سرک کشیدن به کتابفروشی ها و دیدن ویترینشان و تورق کتابهای تازه از تنور چاپخانه در آمده را دوست دارم. این بار اما قصدم خرید تقویم دیواری ارشیر رستمی بود. گرافیست دوست داشتنی کشورمان که اگر اشتباه نکنم، قریب ده سالی می شود که هر سال تقویم جدیدی از طراحی های ایشان روانه بازار می شود. همو که نقش استاد شهریار را در سریالی که 4 سال پیش از تلویزیون پخش می شد، ایفا کرد. تقویم را امسال از کتابفروشی هر ساله نخریدم. در مسیرم تا رسیدن به راسته معروف، با فروشگاه جدید و نوی نشر افق روبرو شدم. دلم نیامد داخل نروم. محیطی گرم و صمیمی، با فروشنده هایی مودب مرا جذب خودش کرد. قرار چندیم و چند ساله را شکستم و تقویم را از نشر افق خریدم!
پ.ن.1 بین نگارش و انتشار این مطلب فاصله افتاد. فاصله ای دو هفته ای. در این فاصله اما بیشتر خریدها را به سرانجام رسانیدم. امروز بازی فکری ایام نوروز را نیز از لگو تیراژه خریدم تا خود را قدمی دیگر به تحویل سال نو، نزدیکتر احساس کنم. بازی جدیدی از شرکت سوئدی MINDTWISTER. همچنین بازی معروف و جالبی به نام jenga. هر دو را خریدم! می ماند کتاب نوروزی. امسال اما تصمیم دیگری برای کتاب دارم. بعدا خواهم گفت و خواهم نوشت در این مورد. اگر عمری بود.
پ.ن.2 هنگام انتشار این پست قدیمی و در گنجه مانده، خبر تلخ درگذشت سیمین دانشور، من را نیز همچون دیگر دوستداران ادبیات، ناراحت و غمگین ساخت. بی اختیار یاد این جمله از داستان سووشون ایشان افتادم: «شلخته درو کنید تا چیزی هم گیر خوشه چینها بیاید!» آیا ما هم در زندگی بی روح امروزمان، فکر خوشه چینها هستیم؟ یادشان گرامی.

مهرنامه نوزدهم هم آمد. پر و پیمان و خواندنی. دیروز خریدمش. فرصت خواندنش را نیافتم هنوز. از دوستان روزنامه نگار شنیده ام که تجربه بهمن هم در چاپخانه است و فردا پس فردا بر روی دکه ها خواهد بود. یک مهرنامه و یک تجربه هم حواله نوروز است! دو مجله خواندنی برای نوروز! منتظر می مانیم تا نوروز!
دو هفته پیش اما گذارم به نگارخانه صبا افتاده بود. نمایشگاه مروری بر آثار استادان آبگینه بود. در گالری لرزاده و صبا. آبگینه و آبگینه سازی را دوست دارم بسیار. این عشق از 16 سال پیش در دلم شکل گرفت. یعنی همان زمان که از موزه آبگینه و سفالینه های ایران در خیابان سی تیر بازدید کردم. روزی گرم و پر بار در تابستان 76. یادش بخیر. از اولین تجربه های فرهنگی ام بود. آبگینه را دوست دارم چون زیباست. چون شفاف است. چون پاک است و پر صداقت. اما نازک است و شکننده!
در این نمایشگاه، آثار هنرمندان معاصر این هنر چند هزار ساله سرزمینمان به نمایش گذاشته شده بود. اکثرا هم نمونه سازی آثار هخامنشی و ساسانی و اسلامی بود. انسان حیرت می کند از ظرافت آبگینه های هخامنشی و ساسانی. حتی اساتید مبرز این هنر هم امروز نتوانسته اند، صد درصد آثاری شبیه به آثار اصلی تولید کنند! امروز اما چیزی از آن هنر و صنعت باقی نمانده. جز چند کارگاه کوچک در تهران و تبریز. همه اما فخر می فروشیم به داشتن سرویسهای چینی و ظروف فرانسوی. حتی ظروف شیشه ای دکوریمان هم امروز از چک می آید و ژاپن و ترکیه و اخیرا هم چین! ما را چه شده است؟ هنرمان برای موزه هاست یا کتابها؟!
از گرانی همه چیز که بگذریم، ایام منتهی به نوروز است و فصل خرید! برای من هم فصل خرید اقلام فرهنگی. تقویم دیواری و سررسید و سی دی موسیقی و کتاب و بازیهای فکری! این آخری میراث دوران کودکی برای امروزم است! به تفصیل در پستهای آینده در مورد تک تکشان خواهم نوشت.
پ.ن.1 نکته جالبی که در حاشیه این بازدید، نظر مرا به خود جلب کرد، غلط های املایی و انشایی فراوان پوسترها و کاتالوگ های نمایشگاه بود. ظاهرا دوستان به خودشان زحمت نداده بودند که لااقل یک بار قبل از چاپ، دستپختشان را روخوانی کنند!
این خبر هم کوتاه بود! مجوز نشر چشمه لغو شد. تمام. نشری پویا، متفاوت و پر مخاطب. ناشر رمان اولی ها و شعر اولی ها. امسال بنا به سنت هرسال، لیستی تهیه کردم و پرینت گرفتم تا به مرور و تا زمان برگزاری نمایشگاه کتاب، کتابهایی را که دوست می دارم، مشخصاتشان را در آن یادداشت کنم. زمان نمایشگاه، راهنمای من برای خرید کتاب، همین لیست خواهد بود. این رویه چندین و چند ساله من است. نیمی از این لیست را کتابهای خوب نشر چشمه پر کرده. حال من چه کنم؟ تمام برنامه های نمایشگاهی من در هم ریخته! تجربه ام می گفت که در این مملکت به چیزی دل نبند و برای کارهایت برنامه ریزی نکن. اما من دل بستم و برنامه ریختم. این نتیجه اش شد! از این اتفاق زیبا! شادمانم. مهرنامه و تجربه هم که خبری از انتشارشان نیست. منتظریم.
امروز رفته بودم سوپرمارکت نزدیک منزل، تا برای اتاقم یک جعبه دستمال کاغذی بخرم. خریدم. مارک و برند معروفی هم خریدم. برندی که معرف حضور همه دوستان هست. نامش را نمی برم. یک جعبه دستمال کاغذی 300 تایی. اما درب را که گشودم، کاشف به عمل آمد که جعبه تا نصفه پر است! شنیده بودم که تولیدکنندگان مختلف مملکت به دلیل هدفمندی یارانه ها و نیز نصف شدن ارزش پول ملی؛ علاوه بر بالا بردن قیمتها، کم فروشی هم می کنند. ندیده بودم. که به حمدالله امروزدیدم .
هفته گذشته نیز برای خرید، سری به بازارهای کامپیوتر خیابان ولیعصر زدم. همه چیز 2 برابر شده بود. خوب شد سال گذشته لپ تاپی ابتیاع کردیم. چون با پر ارزش شدن پول ملی مان، امسال با همان پول یک فلش مموری می توانستم بخرم! گوشت کیلویی 150 تومن. یخ زده شصت تومن. وای تورم!!!
شنیده ام که بهای کاغذ نیز دوبرابر شده است این روزها. لابد سال آینده کتاب را هم به دوبرابر قیمت باید بخریم. البته کتاب یک کالای لوکس است. آن هم زمانی که دخل خیلی ها کفاف خرج ماهانه شان را نمی دهد.
الان در حال شنیدم سرود ملی اتحاد جماهیر شوروی هستم. بی نظیر است. تداعی کننده عظمت از دست رفته یک امپراتوری فراموش شده است. چشمها را می بندم و خودم را در شوروی دهه پنجاه و شصت و هفتاد و در اوج کمونیسم و جنگ سرد تصور می کنم. برداشت گندم از مزارع اشتراکی! رژه ارتش سرخ با آن نظم بی نظیر و مثال زدنی! فرستادن اولین ماهواره به جو زمین(اسپوتنیک)! فرستادن اولین انسان به جو زمین(گاگارین)! گرچه می دانم شوروی برای همه کسانیکه در آن دوران در آن امپراتوری و بلوک شرق زندگی می کردند، یک کابوس فراموش ناشدنی است. اما نمی دانم چرا من الان حس عظمت را تجربه می کنم با شنیدن این آهنگ. شوروی هرچه که بود، سد محکم و مانعی عظیم در برابر توسعه طلبی های آمریکا بود. دنیای دو ابرقدرتی از دنیای تک ابرقدرتی بهتر است. گوشم را به موسیقی باشکوهی می دهم که از اسپیکرهای کامپیوترم در حال پخش است:
یک اتحاد ناگسستنی از جمهوری های آزاد
(نژاد) روس برتر برای همیشه به هم ملحق شده اند
زنده باد مخلوق اراده ی مردم ها
اتحاد قدرتمند و متحد شوروی
مقدس باشی ، سرزمین پدری ما ، متحد و آزاد باشی
سنگر مطمئن دوستی ملت ها
پرچم شوراها ، پرچم ملتهاست
بیا آنرا از پیروزی ای به پیروزی دیگر هدایت کنیم
پ.ن.1 دیروز هم برای خرید چند وسیله مربوط به کامپیوتر به بازار کامپیوتر ایران در خیابان ولیعصر رفتم. قیمتها خیلی زیبا در عرض یک ماه دوبرابر شده! یک پرینتر را که پسندیده بودم و قصد خرید داشتم و قیمتش 110000 تومان بود، الان باید به قیمت 180000 تومان بخرم. موبایلی که سال گذشته به قیمت 160000 تومان خریده بودم، الان 260000 تومان است! لذت بخشه، زیستن در کشوری با این اقتصاد رو به رشد و شکوفایی که از فردایت خبر نداری! ارزش پول ملیت در یک شب نصف می شود یا بهتره بگم ارزش داراییهایت یک شبه نصف می شود.
نمی دانم از چه بنویسم. دستم به قلم نمی رود. حوصله اش نیست. از دلار 2200 تومانی یا از سکه یک میلیون تومانی؟! از انحلال خانه سینما؟ نه خسته ام از خبرهای بد. بگذار از خبرهای خوب بنویسم. آری از فرهادمان می نویسم. همان که بیستون را با عشق تراشید! از او می نویسم!
درود بر اصغر فرهادی عزیز که پس از مدتها شنیدن خبرهای بد، خبری خوش برایمان به ارمغان آورد.دلمان را شاد کرد و رویمان را خندان. سال پیش و در جریان جشنواره فیلم فجر، همراه دوستان در سینمای اریکه ایرانیان به تماشای این فیلم نشستم. از فیلم خوشم آمد اما تصور نمی کردم که چنین موفقیتهای خیره کننده ای را کسب کند.
چند شب پیش پس از مدتها به ایرانی بودنم افتخار کردم. دست مریزاد ای مرد هنرمند که دل میلیونها ایرانی را مثل من شاد کردی. دلت شاد باد!
این روزها در شهرهای بزرگ کشورمان و در همین تهران دود گرفته و زشت خودمان، اگر چشم بچرخانید، تابلوی چند بانک در دیدگانتان نقش خواهد بست. در هر خیابان شهر که گام بردارید؛ با صدها بانک و موسسه مالی اعتباری مواجه خواهید شد. از هر ده مغازه شهر، هشت تایشان بانک است! مگر این اقتصاد آفت زده و بیمار، چند مدل بانک و موسسه اعتباری می خواهد؟ مگر تولید اقتصاد ما چقدر است؟ مگر گردش مالی اقتصاد ما چه مقدار است که نیاز به این همه بانک و موسسه مالی احساس می شود؟ کجای دنیا این همه بانک دارد؟ لااقل آنجایی را که من دیده ام، این همه بانک نداشت. بانکداری اش هم مدرن و جهانی بود. ما این همه بانک داریم و هیچ کدامشان هم در دنیا مطرح و فعال نیستند! همان حکایت آفتابه لگن و شام و نهار است! امروز در کشور ما همه نهادها و ارگانها و موسسات دولتی در پی تاسیس بانک هستند. مسابقه ای شکل گرفته است بین سازمانها، برای تاسیس بانک! آشفته بازاری است اوضاع مملکت. همه چیزمان باید به همه چیزمان بیاید! این دیالوگ علی نصیریان در نقش مظفرالدین شاه در فیلم کمال الملک علی حاتمی است که من آن را بسیار دوست می دارم. حکایت امروز ماست.
در دو هفته گذشته اما فرصتی فراهم شد تا به برخی از امور فرهنگی مورد علاقه ام بپردازم. یکی از آن امور، همانا بازدید از نمایشگاه عکسهای موجود در گنجینه موزه هنرهای معاصر تهران بود. لذت بردم از عکسها. دانشم افزون شد و افتخار کردم به وجود این آثار در کشورم ایران و دعا کردم آنانی را که سالها قبل آستین بالا زدند و این آثار را در فرصتی کوتاه از سراسر جهان خریدند و در زیر یک سقف برای مردم ایران جمع کردند. عکسهایی از 1836 تا دهه هفتاد میلادی در گنجینه موزه هنرهای معاصر تهران موجود است. عکسهایی از ویلیام فوکس تالبوت، ویلیام هنری جکسون، نادار، ادوارد استایکن، هنری پیچ رابینسون، آنسل آدامز و دهها عکاس برجسته تاریخ عکاسی جهان. این بازدید را در یک روز بارانی و زیبا انجام دادم. خاطره ای شیرین شد در صندوقچه خاطرات دلم.
اما یکشنبه هفته گذشته نیز دانشگاهمان برنامه نمایش فیلم آلزایمر را با حضور عوامل فیلم و در راس همه آنها، احمد رضا معتمدی در دستور کار داشت. کارهایم را طوری چیدم تا به نمایش و نقد فیلم برسم و رسیدم! آلزایمر را فرصت نشده بود در سینما ببینم و این فرصتی آسمانی و هدیه ای از جانب خدا بود که نثار من شد! فیلم را دیدم و لذت بردم از استعاره نهفته در آن. مثل تمام کارهای قبلی معتمدی که دوستشان داشته ام، این را هم عاشقش شدم. داستان برخورد متفاوت افراد یک خانواده با بازگشت فردی از آن خانواده بود که می پنداشتند مرده است. یکی شک می کند. دیگری یقین. یکی مردد است و دیگری ... . فیلم تا آخر در تعلیق راست و دروغ فرد مدعی باقی می ماند و اما... . خودتان باید تماشایش کنید. تعریف نمی کنم! دوشنبه را هم به بازدید از موزه هنرهای معاصر بانک پاسارگاد که در طبقه سوم نگارخانه صبا مستقر است گذراندم. قبلا یکبار در بهار88 بازدید کرده بودم اما دلم تنگ شد و دوباره رفتم! مسعود عربشاهی، حمید عجمی، پرویز کلانتری، سهراب سپهری، پرویز تناولی و دهها استاد برجسته دیگر آثارشان توسط موزه هنرهای معاصر بانک پاسارگاد خریداری شده و به نمایش عمومی در آمده. فکر والایی است سرمایه گذاری برای خرید نقاشی و مجسمه. امید که صاحبان صنایع و بانکها پیش قدم شوند در این کار. مثل اقدام خاندان لاجوردی در موسسه توسعه صنایع بهشهر..
پ.ن.1 این مطلب را چهار هفته پیش نوشته بودم. آنرا اکنون منتشر می کنم!
پ.ن.2 کارنامه در گویش پهلوی، کارنامگ تلفظ می شود.
دکتر جان جایت خالی است اینجا. یادت می آید آنروز که پیشنهاد ملی کردن صنعت نفت را به دکتر مصدق دادی؟ غرور ملی مان را احیا کردی. کمر استعمار را شکستی. مردانه شکستی.آبروی ملتی با تاریخ چند ده هزار ساله را هم حفظ کردی. چون مرد بودی. بزرگ بودی. ایرانی بودی و حسین بودی. امروز افتخار می کنم که نامت را بر زبان جاری کنم و بگویم این مملکت زمانی وزیر خارجه ای چون تو داشته است.
دکتر مصدق بعد از مرگ وی چنین گفت:«اگر ملی شدن نفت خدمت بزرگی است از آن کسی که اول این پیشنهاد را نمود باید سپاسگزاری کرد و آن کس شهید راه وطن دکتر حسین فاطمی است. در تمام مدت همکاری با این جانب حتی یک ترک اولی هم از آن بزرگوار دیده نشد.»
می گویند سفیر بریتانیا در دوران ناصری وقتی برای تحویل گرفتن پست عالی سفارت بریتانیای کبیر به تهران رسید تابستان بود و چندان که با کالسکه و محافظان به پایتخت نزدیک شد دانست کارکنان سفارت به ییلاق قلهک رفته اند. راهی اضافه باید می رفتند. به سرکرده محافظان فرمان داد بروند. اسب ها نمی کشیدند و در دروازه شمیران مشکل افتاد، بیکاران فراوان در کنار دروازه منتظر کار بودند پیشکار در اجرای فرمان مقام سفارت جمعیت را فریاد زد که بیست نفری می خواهد که در ازای پنج ریال نفری کالسکه را بکشند تا قلهک. بیکاران به شوق پول پذیرفتند اما از اولین گردنه های این راه سربالائی کالسکه سنگین را نکشیده از نفس افتادند و شروع کردن به ناسزا گوئی.
سفیر پنجره را کنار زد و از پیشکار پرسید چه می گویند این ها؟ پاسخ شنید قربان ناراضی هستند و خسته شده اند چیزی نیست. چند دقیقه بعد باز سفیر دریچه را کنار زد و پیشکار را طلبید و گفت به ظاهر ناسزا می گویند و فحش می دهند گفت بله قربان، پرسید از قرار در فحش هایشان لیدی را هم بی نصیب نمی گذارند، پیشکار با شرمساری گفت متاسفانه همین طورست. سفیر پرسید این فحش که می دهند در راه رسیدن ما به مقصد خللی ایجاد می کند؟ پیشکار گفت خیر قربان. سفیر پنجره را بست. بگذار بدهند!

این داستان راست باشد یا نباشد، حکایت امروز ماست.فرق بین ملی کردن صنعت نفت است و خرد کردن مجسمه های تاریخی سردر سفارت بریتانیا یا تخریب تابلوی نقاشی جرج پنجم.

شماره ششم مجله وزین و خواندنی تجربه منتشر شد. گرچه عنوان شماره آذر ماه را بر تارک خود دارد، در حالیکه ما منتظر شماره آبانماه بودیم. از آبان گفتم. آبان امسال حقیقتا آبان بود و بارش باران سیرابمان کرد بعد سالها خشکسالی. باید شکر بگوییم خدا را از برای نعماتش. ما انسانها نا شکریم. اگر باران نبارد همه دست به دعا بر می داریم و گروهی نماز باران می خوانند و از خدای آسمانها و زمین طلب باران می کنند اما اگر سیل نعمات خدا به سویمان سرازیر شود؛ شکر و سپاس را فراموش می کنیم. بیایید فراموش نکنیم! از شکر نعمت گفتم، مجله وزین تجربه را فراموش کردم. الحق زیبا و خواندنی و پر و پیمان است. این شماره پروندهای دربارهی روایتهای عبّاس کیارستمی از شاعران کلاسیک دارد که خوب از کار درآمده. پروندهای بهمناسبت سالگرد درگذشت احمد محمود، بازخوانی ششسال حضورِ ایرانیها در حراجهای جهانی، پروندهای دربارهی موسیقیِ پاپ بعد از انقلاب بهمناسبت انتشار آلبوم محتسب از علیرضا عصّار، پروندهای برای یه حبّه قند؛ فیلمی از رضا میرکریمی و دهها مطلب خواندنی دیگر را در بر می گیرد. خربدن و خواندنش را از دست ندهید اگر به هنر و سینما و ادبیات علاقه دارید! خسته نباشیدی نیز خدمت محمد قوچانی و دوستانش نثار می کنم که دل ما را شاد می کنند در این روزگار.

خاطرات کودکی همه ما زیباترین خاطرات همه عمرمان هست. دوران کودکی من در دو جای متفاوت و با شرایطی کاملا متضاد گذشت. از 2 سالگی تا 6 سالگی در شهر کوچک و زیبای لافبورا در لیسترشایر انگلیس بودیم. بعد ازآن برگشتیم به ایران. به تهران. آن هم در اوج جنگ و موشکباران و بمباران تهران. از لافبورای سبز و آرام به تهران خاکستری و غمزده! در آن دوره ای که انگلیس بودم چند برنامه مخصوص کودکان را دوست داشتم و همیشه نگاه می کردم. یکی از آن برنامه ها، سریال پت پستچی یا همان پستمن پت بود. چه رویاهایی داشتم با آن سریال عروسکی زیبا. در عوالم کودکی آرزو می کردم پستچی شوم و نامه های مردم را آن ماشین قرمز پست سلطنتی انگلستان به منازلشان برسانم. به تهران که آمدیم، با همه آن ترسها و دلشوره های موشک و بمب، یک اتفاق مرا شاد کرد و آن نمایش پت پستچی از برنامه کودک شبکه دو بود. خیلی خوشحال بودم که می توانم برنامه محبوبم را دوباره در ایران به تماشا بنشینم. حالا بعد از 25 سال آهنگ و شعر اصلی پت پستچی را در اینترنت یافته ام. شما را در شعرش سهیم می کنم:
Postman Pat
Postman Pat
Postman Pat and his black and white cat
Early in the morning
When the day is dawning
He picks up all the post bags in his van
Postman Pat
Postman Pat
Postman Pat and his black and white cat
All the birds are singing and the day is just begining
Pat feels he's a really happy man
[...]

در ۸ اکتبر سال ۱۹۷۲ هما قرارداد خرید دو فروند هواپیمای مافوق صوت کنکورد را با کنسرسیوم انگلیسی-فرانسوی آن به امضا رساند. البته این هواپیماها هرگز به ناوگان هما وارد نشدند، چرا كه در آوریل ۱۹۸۰ با توجه به روی دادن انقلاب ایران، این قرارداد فسخ شد. حال پس از گذشت این همه سال تحریم و انهدام کامل پرستیژ بین المللی هما، و ترس هم میهنان از سوار شدن به هواپیماهای این شرکت و البته باقی شرکتهای داخلی، مسئولات وزارت راه و شهرسازی در اقدامی جالب، به هواپیمایی قطر اجازه داده اند که بخش زیادی از پروازهای داخلی ایران را بر عهده گیرد! زمانیکه هما سی امین سال تاسیس خود را جشن می گرفت، هواپیمایی قطر و امارات تازه مراحل تاسیس را پشت سر می گذاشتند! اکنون آنها کجایند و همای بال شکسته ما ایرانیان کجاست؟! هما امروز نمی تواند در سطح دنیا برای پروازهایش بلیط بفروشد. باید مسئولان فروش بلیطش سر چهار راهها داد بزنند: تهران یه نفر! چون از یاتا اخراج شده. هما امروز برای سوخت گیری پرنده هایش دچار مشکل است. هما امروز برای بنزین زدن در مسیر لندن، مجبور است در فرودگاهی به نام یورک یک نشست و برخاست اضافه انجام دهد. این یعنی اتلاف وقت و استهلاک بیشتر. البته راه حل زیاد است. شاید لازم شد که هرکدام از مسافران یک پیت سوخت جت همراه بر دارند تا مشکل سوخت را اینگونه حل کردیم! هواپیمایی امارات، 20 تا 20 تا ایرباس A380 سفارش می دهد و همای ما مثل زباله جمع کنها در دنیا می گردد که ببیند کدام شرکت هواپیمایی می خواهد فوکر100 یا ایرباسهای فرسوده اش را دور بریزد تا آنها را بخرد و برای حمل و نقل ملت بدبخت ایران استفاده کند. چرا؟ شان مردم ما این است؟ برای هر سفر هوایی هزار جور نذر و نیاز؟ شاید احساس نزدیکی ما ایرانیها به مرگ و قربة الی الله از برکاتش باشد! اکنون نیز این قرارداد با هواپیمایی قطر البته شاید مرهمی باشد بر ترسهای مردم ایران از سفرهای هوایی اما مرا یاد قراردادها و امتیاز نامه های عهد ناصر الدین شاه و مظفرالدین شاه می اندازد! مثل امتیاز توتون و تنباکو یا امتیاز رویتر! روزگار غربیی است.
پ.ن.1 18 آبانماه، سالروز شهادت بزرگمرد ملی شدن صنعت نفت کشورمان و اسطوره مبارزه با استعمار انگلیس، دکتر حسین فاطمی است. او که روی تخت بیمارستان و پس از ترور نافرجامش گفت: «برای جامعه و ملتی که میخواهد زنجیرهای گران بندگی و غلامی را پاره کند، این طور رنجها و جان سپردنها و قربانی دادنها باید امری عادی و بسیار ساده تلقی شود. تنها آتش مقدسی که باید در کانون سینهٔ هر جوان ایرانی برای همیشه زبانه بکشد این آرزو و آرمان بزرگ و پاک است که جان خود را در راه رهایی جامعه و نجات ملت خود از چنگال استعمار و فقر و بدبختی و ظلم و جور بگذارد»
پ.ن.2 برف و باران این هفته، امکان سینما و گالری را از من گرفت. در برنامه ام هست. شاید وقتی دیگر!


از این تندیس با عنوان یکی از "با ارزش ترین اشیاء باستانی به جای مانده از امپراطوری هخامنشی در ایران باستان" نام میبرند. چه بگویم والا؟ اگر این خبر صحت داشته باشد و نماینده ایران اصل آن ریتون را اهدا کرده باشد که باید به حال این مملکت گریست.
با خنده هایت زندگی می آفرینی
از بوسه پرهیزم نمودی
بارون غم غرقم نموده
می گریزی می گریزی
روزی تو زمن گر جدا بشوی
بی وفائی بی وفائی

تجربه
پنجمین شماره ماهنامه وزین و خواندنی تجربه به سردبیری محمد قوچانی منتشر شد. با دنیایی از مطالب خواندنی از ادبیات و نقاشی و سینما! این شماره ویژه نامه ای به مناسبت نود سالگی ابراهیم گلستان و نیز ویژه نامه ای در مورد سالگرد درگذشت منتقد و کارگردان موج نوی سینمای فرانسه، فرانسوا تروفو دارد. همچنین یادداشت پرویز کلانتری دربارهی مارک شاگال، پروندهای دربارهی هشتادسالگی روزنامهی اطلاعات، پروندهای دربارهی حضورِ دوبارهی علی نصیریان روی صحنهی تئاتر و نیز گفتوگوی منتشرنشدهای با مشکاتیان از دیگر مطالب خواندنی این شماره تجربه است. خریدن و خواندنش را از دست ندهید اگر به هنر علاقه دارید.
مهرنامه و آسمان
به انتظار انتشار مهرنامه نشسته ایم در این روزهای آغازین فصل دلتنگی! امید که روشن شود چشممان به جمال نورانی اش! آسمان هم کمتر از حد انتظار ظاهر شده. از دوستان روزنامه نگار گروه قوچانی و دوستان! شنیده ام که در تلاش برای بهبود مطالب و کیفیت نشریه اند. امید که چنین شود.
فیلم دیدن با چشمان بسته!
هفته گذشته فرصتی برایم فراهم شد و برنامه ریزی کردم تا برای دیدن فیلم آلزایمر احمدرضا معتمدی به پردیس سینمایی ملت واقع در ابتدای اتوبان نیایش جنب پارک ملت بروم. اما از آنجایی که در این مملکت انجام دادن کارها بر اساس برنامه ریزی قبلی، امری اشتباه می باشد، در حالیکه ۲۰ دقیقه قبل از شروع سانس نمایش فیلم به سینما رسیده بودم، مسئول گیشه فرمودند که نمایش فیلم کنسل شده است! من نیز که هم وقتم تلف شده بود و هم احساس ضایع شدن وجودم را فرا گرفته بود، مجبور شدم فیلم دیگری را برای تماشا انتخاب کنم. فیلم زندگی با چشمان بسته از رسول صدر عاملی که حقیقتا فیلم ضعیف و بدی بود.
شاه البرز
شنیده ام که عده ای از همشهریمان پول دوستمان در تدارک احداث تله کابینی تا اوج شاه البرزند! تمام دامنه های بکر و دست نخورده و زیبای این کوه پر شکوه هم لابد میزبان عاشقان سینه چاک طبیعت خواهد شد! جیب این دوستانمان هم لابد پر از پول! به چه قیمتی؟! به قیمت فروش میراث نیاکانشان. سازمان محیط زیست هم لابد مجوزش را داده. دلیلی ندارد مجوز ندهند. آقایان مشغول احیای نسل ببر مازندرانند دیگر! خدا قوت آقای رئیس سازمان تخریب محیط زیست. خسته نباشید.

از چهارشنبه هفته پیش که آگهی انتشار هفته نامه ای به نام آسمان را با آن حاشیه قرمز در شرق و اعتماد دیدم، یقین کردم که کار کار محمد قوچانی و یارانش است! و همینطور هم بود! آسمان آمد دراین خزان مطبوعات و روزنامه نگاری وطنم تا مرهمی باشد بر دردهای یک نسل سوخته. نسل من. نسل جنگ و کوپن و سهمیه و توقیف و تحریم! گرچه می دانم که آرزوی محالی است اما آرزو می کنم که دیرتر توقیفش کنند و بگذارند تا چند صباحی شنبه ها را با اشتیاق خواندن و تورق دستپخت قوچانی و یارانش آغاز کنیم. خواسته زیادی نیست. گاهی به آسمان نگاه کن. فقط گاهی!
وبلاگ طالقان جاویدان را هم پس از مدتها به روز کردم. از اینجا می توانید بخوانید!
1) شهروند امروز توقیف شد! انتظار دیگری نداشتم. اما چرا مجوز انتشار دوباره داده بودندش تا توقیفش کنند دوباره؟ مریضند آیا؟! بعید نیست. مریضی زیاد شده این روزها. می گویند واگیر دارد انگار. بندگان خدا رضا خجسته رحیمی و دوستان روزنامه نگارش با هزار امید و آرزو ترتیب انتشار مجدد این نشریه داده بودند. کار راحتی نیست. توقیفش بعد از چند شماره، نشان از بیماری خطرناکی است [...] گاز [...] دندان[...]! داستان توزیع آخرین شماره شهروند امروز هم حکایت جذابی شده. آقایان انگار که جنایت خطرناکی واقع شده باشد، یک شبه اقدام به جمع آوری آن کردند که رکورد جالبی محسوب می شود. دیروز داشتم به خیل عظیم مجلات زرد و بی محتوای روی دکه نگاه می کردم. دهها و بلکه صدها مجله بی محتوا تمام سطوح دکه روزنامه فروشی را پوشانیده بودند. آیا این می تواند آینه سطح فرهنگ و سواد مردم ایران باشد؟ شاید هم هست و من نمی دانم! اینان که با شهروند امروز، چنین رفتاری کردند، با شهروند فردا چه خواهند کرد؟!!
2) تجربه را می خوانم این روزها. خوب و خواندنی از کار در آمده. مخصوصا بخش نقاشی اش که در مورد نقاشیهای صادق هدایت بود. مطلب جالبی هم در مورد نمایشگاه کارهای لیتوگرافی سالوادور دالی داشت به علاوه مصاحبه ای خواندنی با ایران درودی در همین رابطه.
3) چند روزی است که به دنبال خرید دو کتابم. یکی از انتشارات گام نو و دیگری از نشر چشمه. اولی خاطرات عبدالمجید مجیدی وزیر مشاور و رئیس سازمان برنامه و بودجه در فاصله سالهای 51 تا 56 است و دیگری خاطرات صفرخان (صفر قهرمانیان) کاری از علی اشرف درویشیان می باشد. هر دو نایابند از بخت بد بنده! در فکر و تلاشم تا به گونه ای این کتابهای کیمیا شده را بیابم و چشمانم را روشن کنم به مطالعه آنها. تا چه پیش آید.
4) چند روز گذشته را در سرزمین پر رمز و راز محبوبم، طالقان بودم. هر بار که بدانجا سفر می کنم، چشمانم آزرده می شود از خط خطی شدن کوهها و دره های بکر و زیبای طالقان. گویی که مداد یا ماژیک و خودکاری را به کودک بی ادب و بی تربیتی داده باشند تا او هر قدر که می خواهد، خط بکشد بر این مناظر زیبا و چشم نواز و دلفریب! اما این بار ماژیک لودر است و خودکار بولدورز! جان مادرتان خط نکشید بر این مناظر. زیباترین ساختمانها را هم که بسازید، به پای آفرینش بی همتای بهترین و بزرگترین معمار همه اعصار نخواهد رسید. فقط نگاهی به شکوه و زیبایی البرز بیندازید تا درک کنید کدام معمار را می گویم!
5) دستاورد بزرگ و غرور آفرین خشک شدن دریاچه ارومیه را به ملت ایران تبریک عرض نموده و به تمام دانشمندان جوان و مدیران توانمند کشورمان که این امر خطیر را برای دومین بار در جهان به انجام رسانده اند خسته نباشید عرض می کنم. البته بختگان و گاوخونی را هم نباید از باد برد. اما خشکاندن دریاچه ارومیه حرکتی منحصر به فرد و تکرار ناپذیر بود انصافا! از مسئولان موسسه گینس هم مصرانه تقاضای ثبت این حرکت ارزشمند مدیران جوان کشورمان در کتاب کتاب رکوردهای گینس را دارم.
6) از دوستان روزنامه نگارم که در تحریریه مهرنامه حضور دارند، شنیده ام که شماره شهریور این نشریه وزین و خواندنی، در آستانه تحویل به چاپخانه و انتشار است. اگر چاپخانه بدقولی نکند، می توان در هفته آینده به انتظارش نشست.
هر موقع که از خیابان امیر آباد شمالی تقاطع ایران نوین می گذرم، جلالیه بر دیدگانم می نشیند (همونجا که یه زمانی زمین چوگان نیروی زمینی ارتش شاهنشاهی بود.) و یه حس قدیمی میاد به سراغم. مخصوصا وقتی از کنار کارگاه موزه هنرهای معاصر می گذرم. مهندس کامران دیبا را می بینم که بر حسن اجرا و بتن ریزی ساختمان موزه نظارت می کند! با آن وسواس زیبا در مورد خوش نقش و نگار بودن چوبهای قالب که قرار است نقش آن چوبها بر تن موزه جاودانه شود. وقتی ساختمان بتنی موزه را می بینم، یاد بادگیرهای خانه بروجردیهای کاشان می افتم. چه زیباست این ساختمان و چه پویاست فکری که آن را بنا کرده. قرار بود زمینهای جلالیه را جد بزرگ من در دوران ناصر الدین شاه بخرد. پیشنهاد فروشش را به او داده بودند و او نپذیرفته بود! گفته بود که به درد نمی خورد! آب ندارد و نمی توان در آن کشاورزی کرد! زمینهای طالقان خیلی بهتر است. الان فکر می کنم که اگر خریده بود، همه را رضا شاه یه جا بالا کشیده بود و تبدیل به زمین چوگان نیروی زمینی کرده بود و بعد هم پارک فرح می شد به همت نیک پی شهردار تهران. هتل اینترکانتینانتال، کانون پرورش فکری کودکان، گذر فرهنگ و هنر و موزه زیبای فرش می شد! الان سال 1355 است به گمانم! زمان چه زود می گذرد. رادیوی یک خودروی عبوری روشن است و این صدا به گوش می رسد:
ای شرقی غمگین بازم خورشید در اومد
کبوتر آفتاب روی بوم تو پر زد
بازار چشم تو پر از بوی بهاره
بوی گل گندم تو رو به یاد میاره
ای شرقی غمگین تو مثل کوه نوری
نذار خورشیدمون بمیره
تو مثل روز پاکی مثه دریا مغروری
نذار خاموشی جون بگیره
[...]
گامی نو در عرصه نشر
انتشارات گام نو (به مدیریت علیرضا رجایی) از دو سال قبل اقدام به انتشار مجموعه کتابهایی کرده به نام موقعیت تجار و صاحبان صنایع در ایران عصر پهلوی، که فعلا سه جلد آن منتشر شده است. یک جلد در رابطه با سرمایه داری خانوادگی خاندان لاجوردی و جلد دیگر، شرح حال فعالیت های تجاری وصنعتی حاج محمد تقی برخوردار ،پدر صنعت خانگی مدرن درایران است.(ایشان یکماه پیش درگذشت.) جلد سوم هم شرح حال محمد رحیم متقی ایروانی، پیشتاز صنعت مدرن کفش و بنیانگذار کفش ملی است. هم لذت می برم از وجود چنین مردانی در صنعت ایران و هم تاسف از قدرناشناسی مدیران دولتی پس از انقلاب در حق این کارآفرینان و صنعتگران. هم قصه می خورم از نابودی برندها و کارخانه هایی که اینان با تلاش و خون دل پایه گذاری کردند و با بی لیاقتی عده ای بر باد رفت. که اگر سی سال پیش پای ما ایرانیان کفش ملی و بلا و وین بود و بازار کفش همسایگانمان قبضه محصولات ایرانی بود، امروز کفش چینی و ترک و ویتنامی بر پای 70 میلیون ایرانی است. در مورد تک تکشان در همین وبلاگ می نویسم.
آذر شیوا
خانم آذر شیوا از بازیگرهای توانای سینمای ایران در سالهای دهه چهل بود. حتما بازی ایشان را در فیلم سلطان قلبها دیده اید. بازیگر توانایی بود که قد و قواره آن روز سینمای ایران در حد او نبود. اگر فیلمهای بهتری در آن سالهای فیلم فارسی ساخته می شد، قطعا ایشان تواناییهایش را به نمایش می گذاشت. آذر شیوا در سال ۱۳۵۰ و در اوج شهرت و محبوبیت به دلیل ابتذال و زد و بند در سینمای ایران با هنرپیشگی خداحافظی کرد و حتی مدتی را به عنوان اعتراض مقابل دانشگاه تهران به آدامس فروشی پرداخت. او یکی دو سال بعد ایران را ترک کرد و الان سالهاست که در شهر اورلئان فرانسه زندگی می کند. سالها بعد، بهرام بیضایی قصد داشت فیلمی را بر اساس ماجرای قهر ایشان از سینمای ایران و با بازی خود ایشان بسازد که مورد مواقفت ایشان قرار نگرفت و فیلم ساخته نشد. من از این جور آدمها خوشم می آید. شما چطور؟ با اصول بودن و با پرنسیپ بودن را عرض می کنم.
افطاری با پول ملت!
ماه رمضان هم به پایان خود نزدیک می شود. برای همه روزه داران، آرزوی قبولی طاعات و عباداتشان را دارم. چند سالی است که افطاری دادن در ادارات و سازمانهای دولتی مرسوم شده است! افطاریهایی که با پول مردم ایران، برگزار می شود! سازمانها و ارگانها سبقت می گیرند از هم در دادن افطاری به کارکنانشان. جالب اینجاست که 90% این ضیافتها از محل بودجه همان ادارات و سازمانها تامین می شود. پولی که متعلق به مردم فقیر ایران است. یا به قول آقایان، بیت المال! افطاری دادن بد نیست. اما نه با پول ملت. از بین کارکنانتان پول جمع کنید و هر قدر دوست دارید، افطاری بدهید. بودجه عمومی کشور برای ملت ایران است، نه برای این کارها.
پیشنهاد آخر هفته
مهرنامه جدید را بخرید حتما. تجربه چهارم هم در راه است و ظاهرا خیلی پر و پیمان شده، به قول مسعود خان بهنود.
با توجه به اینکه، به علت تحریمهای بین المللی بانکی علیه ایران، دو کشور چین و هند میلیاردها دلار بدهی خود بابت خرید نفت از ایران را نمی توانند به ایران بدهند، پیشنهاد می کنم که کاروانهای شتر تشکیل دهیم و از مسیر جاده ابریشم این پولها را در قالب کیسه های زر و سیم به کشورمان انتقال دهیم! این کار چند حسن خواهد داشت:
1) به پول خودمان می رسیم.
2) جاده ابریشم را که سالهاست متروکه شده و خیلی ها سعی در احیای آن داشته اند و نتوانسته اند، احیا می کنیم.
3) مشت محکمی بر دهان استکبار جهانی و یاوه گویان و ... خواهد بود!
4) این خود می تواند یک نو آوری در عرصه خدمات بین المللی بانکی باشد که به نام پر افتخار کشورمان در دنیا ثبت شود!
دوباره بازگشتم. با کوله باری از غم و اندوه! با مجموعه ای از دانش و تجربه و با امید به آینده. قصد داشتم دیگر در این وبلاگ ننویسم. اما چه کنم که دلم طاقت دوری از این دفترچه یادداشتها را نداشت و مرا دوباره به سمت خود فرا خواند!
مشغول درس و دانشگاهم مثل همیشه. وسط امتحانات. درست همان موقعی که دریایی از درس و پروژه و سمینار بر سرم ریخته بود، با خودم می گفتم دیگه بسه و اینکه دیگر کیست که بخواهد تا دکترا بخواند. اما چند روزی است که شرکت در آزمون دکترا وسوسه ام می کند. انسان است و وسوسه! چه خوب است که وسوسه هایمان هم خوب باشد.
این روزها با مطالعه مجله و کتاب مشغولم. مهرنامه و تجربه و شهروند امروز، شاکله اصلی مجلات مورد علاقه مرا تشکیل می دهد. در مورد کتابهای در دست مطالعه ام در این مقال چیزی نمی نویسم که زمان و فرصت دیگری را می طلبد. فعلا همین برای شروع کافی است. تا بعد.